|
پس از مدتها دیروز تونستیم با برو بچ کوه دور هم باشیم خیلی خوب بود باهم شدیم نیروی انتظامی کوه ، با وعده هفتصدو پنجاه هزار تومانی بچه ها هر چی زور داشتن سر طناب کشی خالی کردند برنده شدند دست آخر هم بجای هفتصدو پنجاه هزار تومان با کاسه بلوری راهی شدند و شکم ماهم که برای یک وعده شام داشت خودشو سیقل میداد از کارش دست کشید به نون پنیر همیشگی قانع شد !
+ نوشته شده توسط فینگیلی در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت
8:45 |
از کجا شروع کنم نمی دونم راستش بعداز عمری اومدیم بقول بعضی ها خدا وکیلی صاف وساده یک چیزی رو شروع کنیم اما همچین تو کتش موندیم که نگو . این نوشتن چقدر سخته !
اینروزا تو هر وبلاگی که سرک می کشی هر کی برای خود آخر اطلاعات و جو ک و شرحال نوشته که راستش من نوعی همچین کم می یارم که چی بنویسم .اولش خواستم از خودمو آشنایی با بچه آسمونی ها بنویسم ولی راستش دلم نیومد گفتم شاید یه چیزی بنویسم که نتونم حق مطلب و اداء کنم پس بذاریم آونا همینطور که بودند ( ساده و آبی و هر لحظه شفاف تر ) بمونند . اواخر شهریور بود که یک از آسمونیها کمی ناخوش شد که باعث نگرانی و حال گرفتگیه همون شد ولی بازهم جای شکرش باقی یه که از این بدتر نشد . امروز هم اول مهر بود یک روز خیلی خوب .بازهم بیاد اولین روز مدرسه وقتی که کلاس اول می رفتم و ناخنهای بلند و مانیکور شده خانم معلم افتادم راستی حال او کجاست داره چه کار می کنه ؟ خدا کنه هر جا که هست خدا یارش باشه که لااقل دو کلوم به ما یاد تا تو این وبلاگ آبرومون نره ! آخر روز هم با تولد پت و مت و مادیاتی خیلی شیرین تر شد اما با این حال نمی دونم چرا ته این شیرینی همچین یه نموره برای من تلخ بود ، دلتنگ شدم ، دلتنگ خودم و روزگارم یادم افتادم که هنوز غریبه ام ، یعنی میشه خدا ..... ماه بالای سر آبادی است اهل آبادی در خواب روی این مهتابی ، خشت غربت را می بویم باغ همسایه چراغش روشن من چراغم خاموش ماه تابید به بشقاب خیار ، به لب کوزه آب شهر غربت - سهراب سپهری یا حق
+ نوشته شده توسط فینگیلی در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت
11:27 |
زیر گنبد کبود جز من و خدا هیچکس نبود روزگار روبه راه بود هیچ چیز نه سفید ونه سیاه بود با وجود این مثل این که چیزی اشتباه بود زیرگنبد کبود بازی خدا نیمه کاره مانده بود واژه ای نبود و هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد توی گوش من یواش گفت ((تو دعای کوچک منی )) بعد هم مرا مستجاب کرد پرده ها کنار رفت خود به خود با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد سال هاست اسم بازی من وخدا زندگی ست هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست بازیی که ساده است و سخت مثل بازی بهار با درخت با خدا طرف شدن کار مشکلی ست زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی ست برگفته از کتاب (( چای با طعم خدا ))عرفان نظرآهاری سلام امروز اولین روزی که من به این دنیای جدید پا میذارم امیدوارم بتونم خوب ز عهده ش بر بیام راستش نمی دونم چه احساسی دارم نمیدونم بتونم موفق بشم یا نه . + نوشته شده توسط فینگیلی در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت
10:34 |
|
|