با توام ( مرضیه)


دستنوشته ها و عکسها و مطالب عاشقانه
عشق یعنی با افق یک دل شدن
یــا لباسی از شقایق دوختن
عشق یعنی با وجود خستگی
بر سر پروانهء دل سوختن
عشق یعنی داستــانی نـا تـمــام
عشق یعنـی کلمه ای بـی انـتـهـا
عشق یعنی گفتن ازاحساس موج
در کــنـار حسـرت پـروانـه ها
عشق یعنـی آه سرخ لالـه هـا
عشق یعنی حرف پنهان در نگاه
عشق یعنـی تـرجـمـان یک نـفس
عمق سـایـه روشن دشت پگـاه
عشق یعنـی قـصـهء یک آرزو
عشق یـعـنـی ابـتـدای یک غـروب
عشـق یـعـنـی تکـه ای از آسمـان

من به رفتن قانع ام....
خواستنی هر چی که هست من قانع ام....
دوشنبه شب،حدود ساعت هشت/هشتو نیم،زیر نم نم بارون،فقط من بودم و من....
راه رفتم و به هر چیزی که توی اون لحظه به ذهنم رسید فک کردم!
به خودم،به "او"به احساسش و به احساسم،به دلم،به آینده،به زندگی،به حوسم،به درسام خلاصه به هرچی که به ذهنم رسید ....
به خودم که فک کردم تو رو دیدم...
ولی مجهول بودی!!!چهرَت یه علامت سوال جلوش بود.....
علامتی پر از شک....
شک به عشق.....
به دوست داشتن....
به حوس.....
به خیانت.....
به دورغ......
به دو روئی.....
نمی تونستم چهرتو ازشون پاک کنم!
چهرتو سراسر پوشونده بودند!
من زنده ام به عشق تو ای یار بعد مرگ
فرصت شمار فرصت دیدار بعد مرگ
گاهی بیا به دیدن من یا اگر نشد
یاد مرا به خاطره بسپار بعد مرگ
گاهی كه نه همیشه مرا خوار می كنی
اما عزیز می شوم ای یار بعد مرگ
كاری مكن كه زخم دلم بیشتر شود
شرمنده می شوی تو از این كار بعد مرگ
روزی بجای سنگ گلم هدیه میدهی
وا حسرت ازحرمت بسیار بعد مرگ
با یاد من كه كشته ی عشق تو بوده ام
سر می زنی به سنگ و دیوار بعد مرگ
این روح خسته را كه زدست تو خسته است
دیگر به گریه نیز میازار بعد مرگ
دیدارت را آرزو می کنم

کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود،ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دلهای مسافر
هرشب روی شفافترین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم میکرد
قرض میداد به ما هرچه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار منو لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پراز معجزه و الهام است
کاش رنگ شب ماهم کمی ارفانی بود
چقدر شعر نوشتیم برای باران
چقدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از ان دل دیوانه که بارانی بود
کاش سهراب نمیرفت به این زودیها
دل پراز صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش دلها پراز افسانه نیما میشد
کاش دلها پرازافسانه نیما میشد
وبیادش همه شب ماه چراغانی بود
کاش اسم همه دخترکان اینجا
نام گل های پراز شبنم ایرانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم
کم تر غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش دنیای دل ما شبی ازاین شبها
غرق هرچیز که میخواهی و میدانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود..

ایستاده در باد
شاخه ی لاغر بیدی کوتاه
بر تنش جامه ای انباشته از پنبه و کاه
بر سر مزرعه افتاده بلند
سایه اش سرد و سیاه
نه نگاهش را چشم
نه کلاهش را پشم
سایه ی امن کلاهش اما
لانه ی پیر کلاغی است که با قال و مقال
قارو قار از ته دل میخواند :
آنکه می ترسد
می ترساند!!!!!
زنده یار قیصر امین پور
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد من شروع کردم.
وقتی او تمام شد من آغاز شدم.
و چه سخت است تنها متولد شدن.
مثل تنها زندگی کردن.
مثل تنـــها مردن